خبرنگارروزنامه نیویورک تایمز، تجربه حضور خود در بین عزاداران مراسم وداع با رهبر شدید را با عبارت «ملحق شدن به سیل خروشان انسانی عزاداران در سراسر خیابان های تهران» به تصویر کشید.
به گزارش توسعه گستر به نقل از ایرنا، عبدی لطیف ظهر با اشاره به حضور گسترده مردم در مراسم تشییع رهبر شهید نوشت: آن ها از هر سو سرازیر شدند و به سوی قلب تهران جریان یافتند. جویبارهایی که رفته رفته به رودخانه و سپس به پدیده ای عظیم تر تبدیل می شدند؛ سیل خروشانی از سوگوارانی که چنان نیروی جمعی داشتند که گویا اراده فردی آن را به حرکت در آورده بود.
خبرنگار نیویورک تایمز نوشت: صبح دوشنبه در حالی که میلیون ها نفر برای وداع با رهبر عالی فقید ایران جمع شده بودند به جمعیت ملحق شدم. بعد از دو روز مراسم عزاداری عمومی در پایتخت، این آخرین روز برای ادای احترام بود. بعد از آن پیکر راهی قم مرکز تعلیمات مذهبی ایران و بعد به کشور همسایه عراق منتقل می شد که مانند ایران اکثریت جمعیت آن را مسلمانان شیعه تشکیل می دهند.
با برگزاری مراسم در سراسر تهران، همه دور میدان نمادین شهر آزادی جمع شدند؛ برجی طاق مانند با ستون بندی سفید که یادآور دوره ها و اعصار مختلف از پادشاهان تا انقلاب ها، پیروزی ها و اندوه ها است.
دور میدان آزادی، نمایی از زندگی مردم ایران مشاهده می شد. والدین، کودکان خود را به دوش کشیده بوند و با کالسکه حمل می کردند. زنان جوان مدام شعار می دادند و فیلم میگرفتند، و گوشیهایشان را با حرکتهای قوسیِ شکل و آهسته، روی بنرها و جمعیتِ در حال حرکت میچرخاندند. افراد مسن تر پرتره هایی از آیت الله شهید حمل می کردند. گروهی از زنان زیر پرچم بزرگ ایران حرکت می کردند و شعار «مرگ بر اسرائیل» و «مرگ بر ترامپ» سر می دادند. دستکم بر روی یکی از بنرها به زبان عبری وعده انتقام داده شده بود.
مارش عزا و مرثیه خوانی هرگز متوقف نمی شد. آیاتی از قران از بلندگوها شنیده می شد. هر چند وقت شعارهایی از جایی سر داده می شد؛ فریادها مانند یک غرش از راه دور بود که در بین صداها قابل درک نبود اما بعد مانند موج از بخشی به بخش دیگر منتقل می شد.
بین جمعیت به زور راه باز می کردیم و به جلو می رفتیم. گاهی با خود فکر می کردم که آیا تراکم خیره کننده جمعیت دیگر غیرقابل تحمل شده یا خیر. نگاهی به جلو فقط جمعیت بیشتری را نشان می داد که در گرما و مه هوا محو می شدند. گاهی نه آغازی برای این جمعیت پیدا بود و نه پایانی؛ فقط این حس وجود داشت که از منظره ای عبور می کنیم که تقریباً سر تا سر آن را آدمها تشکیل می داند.
بعد از سه ساعت راهپیمایی، در نهایت به میدان آزادی رسیدیم. از کسی که مسئول تانکر آب بود پرسیدیم می توانیم از برج بالا برویم و او فورا موافقت کرد. از آن بالا، میزان جمعیت حاضر معلوم تر بود و چیزی از عظمت آن کم نشده بود.
خیلی زود آن را دیدیم: خودرویی که بهآرامی در مسیری وسیع و دایرهوار در میدان حرکت میکرد. به محض این که جمعیت حاضر آن را مشاهده کردند، فورا انرژی آن ها تغییر کرد. صداهایی حاوی فریادهای شعار به هوا برخاست، مردم هر چه در دست داشتند از جمله روسری، شال و بخشی از لباس خود را به سمت کامیون پرتاب کردند به این امید که به تابوت برسد و متبرک شود. برخی موفق شدند و اقلام آنها گرفته شد و توسط فردی که آن بالا ایستاده بود به آن ها بازگردانده شد. برخی دیگر موفق نشدند. این نزدیکترین حالتی بود که بسیاری خود را به پیکر رسانده بودند.
مردی که روی تانکر آب بود شروع به گریه کرد. پرچمداری که کنار من بود، پرچمش را با شدت بیشتری تکان میداد. دیگران که در نزدیکی بودند ساکت شدند، انگار که سعی داشتند آن لحظه را حفظ کنند.
برای بسیاری از اطرافیانم، این لحظه مانند پایان یک دوران بود، وداع با مردی که مورد احترام هوادارانش بود.
عصر دوشنبه دوباره به میدان آزادی بازگشتم، خبری از جمعیت نبود، پاکبان ها در پیاده روها مشغول کار بودند، زندگی جریان عادی خود را از سر گرفته بود.
